![]() |
![]() |
|
| ____________________ |
به هنگام جدایی هرکسی اندیشه ای دارد جدایی دست بی رحمی ست در تاراج دلتنگی یکی شاد است از راهی شدن تا شهر رویاها یکی همچون شقایق غرق در امواج دلتنگی یکی هنگام رفتم هیچ نشناسد سر از پایش یکی دیگر دلش خون ست و در دل خنجری دارد یکی مشتاق رفتن بهر دیدار عزیزانش یکی از شوق می خندد یکی پیوسته میبارد یکی خرسند از دل کندن است و تشنه ی رفتن یکی حیران و سرگردان خیال دیگری دارد یکی با چهره ی آرام میگوید خداحافظ یکی دیگر سکوتش ارزش والاتری دارد یکی وقت جدایی طاقتش کم میشود اما یکی بر شانه های خسته اش کوه غمی دارد خداوندا جدایی را ز راه بندگان بردار تو می دانی جداگشتن چه درد مبهمی دارد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 19:58 توسط ناشناس |
|
|
حیف عمرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:7 توسط ناشناس |
|
|
ببخشید اگه وبلاگمو دیر آپ کردم در گیره یه سری کار بودم
حرف شب عید تو نیستی هف سینم چیدن نداره میگن عیده ولی دیدن نداره ببین قلبم شکست اما نترسی ترقه بازی ترسیدن نداره یکی خواستش دل و چیزی نگفتم دل خالی که دزدیدن نداره تو این دیو و نه رو باز امتحان کن ولی عاشق که سنجیدن نداره می گی شاید که خوابم رو ببینی چشای خیس که خوابیدن نداره می گم چشم تو باشه قبله من؟ می گی چش که پـرستیدن نداره هوای چشمم امشب ابر ابره ولـیـکن نــای باریـدن نـداره نگات کاش چشمه بود و مال من بود حالا در یـاست و نـوشـیـدن نـداره ازت خواستم بپرسم اما دیدم جواب نـه کـه پـرسـیـدن نـداره چـه لبـخـنـدی بــه گـریــه مـن عـزیــزم گـریــه خـنـدیـدن نـداره نتیجه این که ما باید جدا شیم حقیقت تلخه رنجیدن نداره
به قدر هرچه گل دیدم مرا آزار کردی تو خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت و کار قلب این دیونه را دوشوار کردی تو چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت چقدر این چشم ها را پیش مردم خوار کردی تو شنیدم بادیگران بودی ولیکن حیف شهامت مال هر کس نیست پس انکار کردی تو چقدر اشعار زیبایی برایم خواندی ...و گفتی وبازی با دل بیمار من بسیار کردی تو شبی که دیدمت با دیگری در کوچه جا خوردی و ناچار این طلوع تازه را اقرار کردی تو دلم می خواست عکست پیش من باشد..نشد زیرا مرا در دادن هر چه که بود اجبار کردی تو نمی بخشم تو را.. او را وهر کس را که بد باشد خدایم خودتلافی می کند هر کار کردی تو نمی بایست نفرین آخر پیمان ما باشد مرا اما به این کار غلط ناچار کردی تو دلم را دیگر از هرچه نگاه و آرزو کندم تمام پنجره های مرا دیوار کردی تو چه حسنی داشت درد این شکست تلخ می دانم مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو ...
خللاصه ی قصه
دل از چشم تو با غم گفت و باید از تو کم کم گفت تو نزد من نـخوا هـی ماند و این را باد محکم گفت شبی باران که می بارید به روی کوچه نم نم گفت نگاه شـمــعـدانی هم فـقـطـ از تـو بـرایم گفـت بـبین قـصد سـفر دارم خداحافظ کـه گفتم گفت چـرا او عـاشق من شد به یک عابر شنیدم گفت و عـابر هـم جـوابش را همان وقتی که رفتم گفت عــزیز او نـبـودم هـیـچ ولی به من عــزیــزم گفت چـرا بـه اشک سرد من نگاهی کرد و شبنم گـفت شبی تا صبح با من بود سـخن بـسیار گـفتم گفت و پیش از رفتنش این را به او یک روز خـواهم گفت چـرا چشـم تو با حـیرت نگاهم کرد و (اسمم) گفت
والنتاین همگی مبارک برام دعا کنین
خدا رو خوش نمياد دل منو شكستي
برای دیدن بقیه ی عکسهای عاشقانه ی *happy valentain* روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:58 توسط ناشناس |
|
|
من از یک شکست عاشقانه می آیم بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند
شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه ی پنهان شدن . می گویند از صبح بنویس از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره ی چشمانم را شسته است همه دلشان نقشهای مثبت می خواهد و آدم های خوشحال اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم .بی ستاره ام و زرد باطعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است. قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش برآید. سقف اعتماد تمیری ست مدام چکه میکند آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشدخالی ست نمیتوانم باورش کنم نرفتنش و نه ماندنش را. مهم نیست تمام سرزنشها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را میسوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است اگر ترانه ها ثمره ی تخیل بود به جنون نمیرسید اعتراضی نیست کسی که به او نمیرسد به جنون رسیده از او راضی ست خلا صه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد .اما همیشه حق با برنده ها نیست می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد . قرار بود حقیقت را بگویم سخت است بی علاج است دانستنش آدم را کم کم میکشد گریه ی شبانه می آورد اما همین است خبر کاملا" ناگوار و واقعی ست اون یکی رو جز من داشت . سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد گریه میکنم با شکوه مثل اقیا نوس بلند مثل اورست او نمیشنود و نمیداند که ماه خوشبختی مشترک همه ی بی ستارهاست . یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته ی من است: *چیکار کرد این دل سادم****که از چشم تو افتادم؟* |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 20:29 توسط ناشناس |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:9 توسط ناشناس |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 15:49 توسط ناشناس |
|
|
تنهاكسي كه قلبت وپس نمي داد
براي دوست داشتن تو فرصت رو از دست نمي داد اينو بدون اون غريبه من بودم توقعم زياد بود براي تو كم بودم به رسم بي وفايي دل به نگام نبستي به خاطر غرورت زدي من و شكستي دلم داره مي سوزه از اين همه دورويي قند تو دلت اب مي شه چقدر بي چشم و رويي اين و بدون براي من دنيا به اخر رسيده دل غريب و بي كسم از عشق تو خير نديده خدا كنه كه نفرينم دامنت و بگيره با هم برابر مي شيم وقتي دلت بميره برو هواتو ندارم برام يه خط قرمزي حتي ديگه نمي خوامت براي من بي ارزشي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:32 توسط ناشناس |
|
|
نفرين به دست سرنوشت
قسمت من رو بد نوشت نفرين به اون اتشي كه افتاده توي اين بهشت نفرين به دستاي تو كه زنجير عشق و پاره كرد نفرين به اون نگاه تو كه قلبم و بيچاره كرد نفرين به قاب عكس تو به روي ديوار اتاق نفرين به اون سنگ دلت از من نميگيره سراغ نفرين به كار روزگار از تو چي مونده يادگار نفرين به دنياي تو كه با من شده ناسازگار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:24 توسط ناشناس |
|
|
تو بیرون میروی از خانه ات به قصد هرکاری وشب هم ادعا که عاشقانه دوستم داری نمی دانم چه دردی به سراغت آمده اما امان از بی کسی درلحظه های تلخ بیماری پشیمانم پذیرفتم که مهمانت شوم اما نمی خواهم که هرگزبشکنم رسم وفا داری همیشه آرزویم در تمام لحظه ها این بود که عشق ما نگردد رنگ بازی های تکراری ولی افسوس این یک آرزویم هم زدستم رفت تحمل می کنم تنها تو را از روی ناچاری تمام رازهایم را به تو گفتم ولی صد حیف چه میدانم تو کاش این رازهایم را نگهداری چقدر از دیگران طعنه شنیدم با توام اما نتیجه هیچ بود از این همه عشق و فداکاری چه کردی توبرای من به جزیک مشت حرف زرد که سنگین است روی شانه من همچنان باری خداحافظ نه با تو .... با همه تا آخر عمرم تو یک هدیه به من دادی که نامش هست بیزاری .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:23 توسط ناشناس |
|
|
دوستتدارمدوس تتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:9 توسط ناشناس |
|
|
تو رو همچون بوي خوش گلها دوست دارم حميدم
سلام به تو به تويي كه نمي دونم كي هستي اما تويي كه شايد مثل همه يا دل شكسته يا دل به دست اورده باشي منم مثل تو يه روزي وب لاگ داشتم اما چي شد؟ منو عشقم وقتي ديديم همه چي دست خداست وقتي ديديم تو اين دنياي اجباري كه به قول عشقم همه چي اجبار : گفتيم اگه ما مال هم باشيم به هم مي رسيم پس بذاريم جدا از هم باشيم كه اگه يه روزي روزگار مارو از هم جدا كرد هر دو مون تباه نشيم الان دو روز گذشته و من داغونه داغونم اين كه چيزي نيست يه سرمم بهم وصل شايد بهم بخندي اما من و اون دلداده ي هميم ازت مي خوام كه نه به خاطر من و عشقم و به خاطر ادماي ديگه كه همشون يه لبخند از خدان متني كه نوشتم رو تو وبت نگه داري و به دوستاتم بدي تا شايد يه كي ................. از شما ممنونم الهام جان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:7 توسط ناشناس |
|
نرسيديم به هم بازی يک تقديريم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 17:8 توسط ناشناس |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 17:7 توسط ناشناس |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:56 توسط ناشناس |
|
|
مي خواهم با تو بمانم
مي خواهم از تو بگريزم ميان اين همه ديوار نه راهي در پيش نه راهي در پس زمين به هم دردي با من تكاني مي خورد همه جا باد است و لرزش سكوت را هم ياراي هم دردي با من نيست به كجا بگريزم اي يار اي يگانه ترين يار جستجوي بي پاياني در اندرونم ترا آن جا هم خواهم يافت ترا در مخفي ترين خلوت درون ترا اي فرشته كوچك انتظار ترا اي فرشته عذاب زندگيم با يافتن تو جستجوي دوباره اي آغاز خواهم كرد به درون تو اين راه را برگشتي هست؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:53 توسط ناشناس |
|
![]() سرابه بودن با تو دیگه رو شد که دریا نیست دیگه دل کندن از تو برام پایان دنیا نیست چه معصوم باورت کردم من دیوونه ساده بیا از پشت مه بیرون نقابت دیگه افتاده واسه برگشتنت دیره که دستات پرزتقصیره واسه دل کندن از تو دیگه گریه ام نمیکیره بهای بودن با تو گذشتن از جوونی شد دریخا فصل سبز من پر از برگ خزونی شد تو هر جمله از حرفات یه بن بست و یه شاید بود سر هر خواهشت حتی یه اجبار و یه باید بود خیال کردم رفیقی تو خیال کردم وفاداری میخواستم سقف من باشی ولی افسوس آواری سرابه بودن با تو دیگه رو شد که دریا نیست دیگه دل کندن از تو برام پایان دنیا نیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:16 توسط ناشناس |
|
|
لحظه ای به ظاهر بر لبانم خنده ای شد ظاهر در تمام عمر من در درون قلب من رنج و اندوه شد همراه من رنج و اندوه جدایی شد در درونم یادگاری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:11 توسط ناشناس |
|
|
ای کاروان آهسته رو کارام جانم می رود وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گوئی که جانم می رود. تقدیم به همه عاشقان دلشکسته
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 23:58 توسط ناشناس |
|
|
به يادت داغ بر دل مي نشانم ز ديده خون به دامن مي فشانم چون ني گر نالم از سوزه جدائي نيستان را به آتش مي كشانم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 23:55 توسط ناشناس |
|
|
تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم
و می دانم ، اگر دیگر نیایی ، در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم ! امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری تو می آیی ! تو می آیی بهانه من ، و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ، جوانه می زند ، لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ، تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ، تمام لحظه های بی تو بودن را ، تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ، شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ، به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد ! تو می آیی بهانه من ، تو می آیی ، و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و تنها به شوق تو ، سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 23:52 توسط ناشناس |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:39 توسط ناشناس |
|
|
صدايت مي کنم امشب من از عمق دلم بنگر
صدايت مي کنم بشنو که من بي تو نمي مانم بيا يارم تو خورشيدي که بي تو رنگ شب خوانم
صدايت مي کنم برگرد که تنها تو شدي يارم بيا اي عشق نا فرجام به تو مديون بدهکارم
صدايت مي کنم شايد شوي يک لحظه مهمانم در ان لحظه تو را گويم چه اندازه پریشانم
صدايت مي کنم ......اما چرا چيزي نمي گويي از اين قلب پر از حسرت چرا مهري نمي جويي
صدايت مي کنم جانا برس امشب به داد من تمام خواستنهارا تو از بر کنبه ياد من
صدايت مي کنم از دل تو هم امشب صدايم کن تو مغروري غرورت را فقط امشب فدايم کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:17 توسط ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دایم برای دیدن هم دیر می کنیم
وقت قرارها همه تاخیر می کنیم اول برای عشق همه تند میدویم اما اواسطش همه گیر می کنیم |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 خرداد 1386 بهمن 1385 دی 1385 مرداد 1385 |
| پیوندها |
|
توی هفت آسمون عشق سجاد گل مرداب شیطونک عاشقانه عسل لوتی زندگی دیجیتالی فقط سکوت باران عشق عشق نفرتی فرش |